حاجيه خانم علويه كرمانى

51

روزنامه سفر حج عتبات عاليات و دربار ناصرى

نگاه به كدام طرف بكنيم ، چه چيز را تماشا كنيم . قريب هزار نفر آدم به لب دريا ايستاده ، ماها را تماشا مىكردند ، از هندو ، فرنگى ، گبر ، مسلمان . ما هم اينها را تماشا مىكرديم . امشب كه ما از كشتى پياده نشديم ، راه به جايى نمىبرديم . الان دو ساعت از شب رفته است . از وقتى كه ما وارد شديم تا حال قريب هزار كالسكه و درشكه [ 7 ] و باركش و ماشين دودى از پيش روى ما رفته است . شام آوردند ، خورديم . شام چلو و فسنجان داشتيم . تا صبح از صداى هياهوى مردم و صداى كالسكه‌ها خواب نكرديم . همهء اهل اين شهر تا صبح بيدار هستند و كار مىكنند . از يك طرف صداى مزغان ، از يك طرف هندوها جمع شدند مىخوانند ، از يك طرف صداى سوت كشتىها . قريب سى كشتى دودى دور ما لنگر انداختند . صبح جمعه برخاستيم . سركار خان تشريف بردند حمام ، بنده و سركار خانم رفتيم در بازار گردش . هوش از سر فلك بيرون مىرود . نمىدانم بنويسم چه وضع است . عمارت‌ها دو طرف هفت طبقه بالا رفته از سنگ و چوب . ميانهء خيابان كه متصل گارى و ماشين مىرود . تمام بازار زن‌هاى هندو نشسته‌اند ، ميوه مىفروشند . بازار قصابى رفتيم . مسلمان‌ها گوسفند مىكشند ، مىفروشند . زن‌هاى هندو ماهى سرخ كرده ريزه ، كه اصل ماهى را از مسقط بار مىكنند مىآورند . بسيار متعفن ، ميگوى سرخ كرده ، جانور ديگر شبيه به دو ماهى بزرگ ، در اين بازار به جز اينها چيز ديگر نمىفروشند . رفتيم بازار ميوه فروشى ، مردهاى هندو موز ، انبه ، انار ، انجير ، نارنگى ، نارنج ، چند جور ديگر بود كه نشناختم ؛ ولى خيلى گران : نارنگى پنج دانه يك قران خودمان ، و هم چيزهاى ديگر . تا ظهر گردش كرديم . هوش از سر فلك بيرون مىرود . برگشتيم آمديم در غراب . سر منزل نان كباب سكنجبين خريديم . آمديم ، خورديم . ولى باز خواب موقوف است . بس‌كه صداى بار كشيدن بالا پايين كشتىها مىآيد ، و صداى گارىها متصل . خيال كنيد توپ تفنگ خالى مىكنند . از صداى چرخ كشتىها نمىدانم چه بنويسم ، مانده‌ام متحيّر . عصرى سركار خان تشريف آوردند . نشسته‌ايم تماشا . متصل زن و مرد هندو و گبر و فرنگى مىآيند ، مىروند ، چه در گارىها و چه پياده . شب شد . تمام